ارشیاخورشید سرزمین زندگیمان

ارشیا جونم شب عمه شو مهمون نگه داشته بود

                                                                                                        پسر مهربونم فدات شم الهی دیشب عمه رفعت اینا و انا جون و اقا جون و امین داداش خونه ما شام مهمون بودن بعد شام که میخواستن برن تو دیگه خودتو هلاک کردی که باید شبو بمونن خونه ما عمه هم دلش نیومد تو گریه کنی بلاخره با سهند موندن حسابی با سهند شلوغی کردی برات شب خیلی خوبی بود تا نصف شب...
28 مرداد 1392

ای وای چی شده که این گل پسر جریمه شده

مثل اینکه جریان از این قرار است که تابستون معلم کلاس اولتون اقای صادقی براتون کلاس ریاضی گذاشته هر هفته چهارشنبه ساعت 11تا 12:30 میرین مدرسه براتون چن صفحه تکلیف در منزل هم میده این هفته چن صفحه از تکالیفت مونده بود برا امروز که فردا کلاس داشتی عمه رفعت اینا هم از کرج اومدن سراب تو هم بال بال میزنی که بری خونه آنا با سهند حسابی شلوغی کنی قرار شد همه تکلیفت روعصر بنویسی شب بابایی که از مغازه اومد بریم بعد از ظهر سهند اومد خونمون توهم خداییش داشتی مینوشتی  بلند شدی باهاش بازی کردی بعد گفتم سهند تو برو بزار این هم درسش رو بنویسه شب میایم بازی میکنین تو خیلی گریه کردی و بیچاره سهند رو گروگان گرفتی و گفتی که نرو بشین بنویسم  تم...
23 مرداد 1392

ارشیا جونم ترم 5زبانکده رو تموم کردی

  آفرین به این گل پسر تاج سر که ترم 5 زبانکده رو تموم کردوواردترم 6 شدعزیز دل مامان من این روزها خیلی باهات تمرین میکنم و خدا رو شکر انگلیسیت خییییییییییلی عالی شده ولی بعضی وقتها حوصلت سر میره و میگی تمرین نمی کنم اما من اصلا حوصلم سر نمیره آخه اگه حوصله مامان سر بره بازنده میشیم  عزیزم من عاشق تو و بابایی هستم فدای هردوتون بشم الهی شمادوتافرشته هستین که خدا برام هدیه داده عشقم برا شما خیلی عشق شیرینی هس خدا هیچوقت این عشقو ازم نگیره ایشالا شما بهترین واژه زندگی من هستین و بهترین صدای دنیا صدای خنده  شماست.             ...
16 مرداد 1392

آرامش ذهنی

  آرامش ذهنی   ...  روزی کشاورزی متوجه شد ساعتش را در انبار علوفه گم کرده است . ساعتی معمولی اما با خاطره ای از گذشته و ارزشی عاطفی بود .   بعدازآن که درمیان علوفه ها بسیارجستجوکردوآن رانیافت ازگروهی کودکان که دربیرون انباربودندمددخواست ووعده دادکه هرکس آن راپیداکندجایزه ای دریافت نماید. کودکان به محض اینکه موضوع جایزه مطرح شدبه درون انبارهجوم آوردندوتمامی کپه های علف و یونجه راگشتندامابازهم ساعت پیدانشدکودکان ازانباربیرون رفتندودرست موقعی که کشاورزازادامه جستجونومیدشده بودپسرکی نزد او آمدوازوی خواست به اوفرصتی دیگر بدهد کشاورزنگاهی به اوانداخت وباخوداندیشیدچراکه ن...
1 مرداد 1392